بخش ۵ - عرض نامه پیش محبوب
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
خادمه چون واقف اسرار گشت
بست میان در پی این کار گشت
داشت سخن زهره گفتن نبود
فرصت گفتار طلب می نمود
نیم شبش خادمه بیدار یافت
وقت خوش و فرصت گفتار یافت
کرد زاحوال جوانش خبر
گفت همه حال دلش سر به سر
چون صنم این نکته ز خادم شنید
لعل لب خویش به دندان گزید
گفت به آن خادمه یعنی خموش
زان که بود بر در و دیوار گوش
کیست کدام است کجا و چه کس
باز که بر دست به رویم هوس
کشته چو او گشته درین غم بسی
کام ندیدست ز لعلم کسی
اوست گدایی و منم پادشاه
کو برود راه درین کو مخواه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş