شمارهٔ ۳۰
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
خواهم نظری در رخ خوب تو دگر بار
از عمر چو سیری نبود ای بت عیار
چشم تو به هم برزده حال دل ما را
دانم که چنینها نکند مردم هشیار
گل خار شده باز و چمن گشته معطر
کاکل زده ای شانه مگر دوش به گلزار
بر عارض آن ماه خط سبز عیان شد
ای دل حذر از عین بلاکن به شب تار
در مذهب رندان می پنهان دو گناه است
با ناله نی باده خور و عود به چنگ آر
شب پرتو روی تو مرا در نظر آمد
از نور بلی بهره برد دیده دیدار
آن غمزه شد از کشتن عشاق پشیمان
آری چو انابت بود اندر دل بیمار
صوفی به حذر باش که گفتند ازین پیش
خواهی که به کس دل ندهی دیده نگه دار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş