شمارهٔ ۴۹
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
خاک
نیست در سر من
مرا
یارست در برابر من
ز عشق
چه ضرورست ای برادر من
نهان چگونه کنم
چون لب خشک است و دیده تر من
نثار خاک قدمهای این
به هیچ جا نرسد تحفه محقر من
جفای چرخ و فراق ترا و جور رقیب
درین زمان چه کند این دل صنوبر من
چو غیر عشق ندارد درین جهان صوفی
اگر تو صاحب دردی ببین به دفتر من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş