شمارهٔ ۵۵
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
هر کس به خواب روزی لعل لبش مکیده
دیده حلاوت از عمر با کام دل رسیده
دست مشاطه صنع از بر چشم
بر گرد عارض او از نیل خط کشیده
دل در کشاکش جان افتاده است حیران
تریاک وصل خواهد آن زهر غم چشیده
آن غمزه های فتان آفات خاص و عام است
این عینه بلایی است چشم کسی ندیده
پیوسته ز ابروی او بر ما فزون شود عیش
زیرا که عاشقان را همچون هلال عیده
از قامتش به بستان سرو سهی دو تا شد
صد آفرین برو باد کاین نخل پروریده
گر با تو آن پریوش چندان نکرد میلی
صوفی مکن شکایت طفلی است نورسیده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş