شمارهٔ ۵۹
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
ای توتیای دیده من خاک راه تو
جانم فدای غمزه چشم سیاه تو
ای شهسوار حسن عنان را کشیده دار
کز حد گذشت ولوله دادخواه تو
بر بام قصر چون بگشادی نقاب دوش
شرمنده گشت ماه ز روی چو ماه تو
بگریخت دل به کوی تو آمد به صد شتاب
نیکوش دار چون بود اندر پناه تو
ای دل خموش باش که از ناله شبت
سوزند قدسیان سماوات ز آه تو
چشمم به حال زار دل خویش می گریست
دل گفت چون کنم که بود این گناه تو
صوفی تو جان خویش نهان از چه می کنی
چون شعر جان گداز تو باشد گواه تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş