شمارهٔ ۱۰۳

ط طبیب اصفهانی
0 Golden Leaf
چه خواهد شد اگر سلطان دهد گوشی به فرمانم که عمری شد که من بر درگهش از داد خواهانم ملک آسوده در خلوت چه می داند چه می آید زاستغنای دربان و تغافل های خاصانم در آن گلشن که هرکس گل به دامن می رود آنجا سرت گردم چرا دادی به دست خار دامانم دریغ از من مدارای ابر رحمت رشحه فیضی بود روزی گل امید گردد خار حرمانم به آن چشمی که می باید به زاغ کج نوا بینی مبین سویم که من خوش نغمه مرغ این گلستانم مرنجان دل اگر خندان مرا در انجمن بینی اگر در ظاهرم خندان ولی در پرده گریانم بیا ای بی وفا یک ره به خاک من گذاری کن چو اکنون از جفا کردی به خاک راه یکسانم درون سینه ام جا کرده از بس شور عشق او فرو ریزد به سان شمع آتش در گریبانم مده پندم طبیب اکنون که عشقم دل ربود از کف دریغا رفت آن عهدی که دل بودی به فرمانم

Add a translation of this poem ·

Rate this poem

Not rated yet

Tap a star to rate from 1 to 10

Comments

You need to sign in to comment.

Sign in

No comments on this poem yet. Be the first.

We use cookies to give you a better reading experience. Your personal data is processed under data protection law, and you can change which cookies you allow at any time.