شمارهٔ ۱۱
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را
بر ما اگر ببخشی وقت است وقت یارا
چون ریختی به خواری خون مرا به زاری
بر تربتم گذاری کافی ست خون بها را
شه خفته و به درگاه خلقی ز دادخواهان
غفلت ز دادخواهی خود چیست پادشا را
چون رحمت تو گردد افزون ز عذرخواهی
هرچند بی گناهم عذر آورم خطا را
محمل نشین ناقه ای ساربان بگو کیست
کز ناله می چکد خون در کاروان درا را
از درد خود گشایم کی لب بر مسیحا
هم درد تو فرستی هم تو دهی دوا را
هرچند ما خموشیم ای چرخ بی مروت
حدی بود ستم را اندازه ای جفا را
بیگانه ز آشنایان گر گشته ام عجب نیست
بسیار آزمودم یاران آشنا را
ما و طبیب تا چند مخمور در خرابات
اعطوا لنا حیو یا أیها السکاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş