شمارهٔ ۱۲۱
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
نمودی گاه زلف عنبرین گه خال مشکینم
ندانستم که بیرون برد از کف دل کدامینم
گلی در گلبنم نشکفت وزین حسرت که غمگینم
ولی در خون از آن غلتم که محرومست گلچینم
چه شد از تلخی هجر تو جان دادم که از وصلت
اگر خواهی به تن از نو درآید جان شیرینم
مباد از دل کشم آهی که افزون شد ز حد جورش
بگو آن شوخ بی پروا ز دل بیرون کند کینم
اگر در خدمتت عمری کمر بستم همینم بس
که گاهی بر زبان آری که خدمتگار دیرینم
تو خندانی من افسرده عجب نبود درین گلشن
تو ای گل بر سر شاخی و من در دست گلچینم
نباشد چون مرا نومیدی از وصلت که می دانم
نمی آید فرو هرگز سرت بر خشت بالینم
نمی دانم چه زیبایی ست رویت را تعالی الله
پری را بر تو نپسندم ملک را بر تو نگزینم
درین میخانه از لطف تو ای پیر مغان تا کی
حریفان سر به سر مستند و من مخمور بنشینم
خدا را باغبان بر روی من در از چه می بندی
که من در طرف این گلشن تماشایی نه گلچینم
طبیب آیین من عشق است و از کین فلک بر من
اگر سنگ جفا بارد نمی گردم ز آیینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş