شمارهٔ ۴
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
چو خواهم با سگانش گرم سازم آشنایی را
رقیب از رشگ آرد در میان حرف جدایی را
ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا و می ترسم
که با گل تازه سازد باز عهد بی وفایی را
نه از رحمست اگر آید بسر وقتم که می خواهد
شوم گریان چو آرد بر زبان حرف جدایی را
شبی آن ماه طلعت گر شود محفل فروز من
کند در یوزه خورشید از چراغم روشنایی را
مبادا یابد از ذوق اسیری آگهی هرگز
گرفتاری که از دام تو می خواهد رهایی را
طبیب از خلق رسم مردمی خواهی چه حالست این
که از بیگانگان خواهی طریق آشنایی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş