شمارهٔ ۴۱۹
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
گرد کلفت بس که می ریزد مرا بر تن غبار
بر رخ آیینه می پاشد ز عکس من غبار
خاکساران را چو رانی از درت خنجر مکش
می شود از باد دامن عازم رفتن غبار
بس که پر گرد ملالم گر زنی دستی به من
ریزدم از هر بن مو همچو پرویزن غبار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş