شمارهٔ ۴۱۹
س سعیدا
0
Altın Yaprak
نه پنبه از پی راحت گذاشتم بر داغ
فتیله ای است که آتش گذاشتم به چراغ
نشین به سایه مژگان و سرفرازی کن
ز چشم خویش در آیینه تازه دار دماغ
ز عندلیب شنیدیم بی وفایی گل
نه آن قدر که کشد دل دگر به گوشه باغ
نظر به سایه مژگان فتاد و دانستم
که سایه بان رخ خویش کرده ای پر زاغ
ز قد و روی تو بوده است سرو و گل را آب
ز چشم مست تو نرگس گرفته است ایاغ
نشان خلق و مروت تو از که می پرسی
زمانه ای که بر خود نمی دهند سراغ
کسی که وسعت میدان خلق را گردید
میان خلق سعیدا دگر ندید فراغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş