شمارهٔ ۵۵۹
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
به سودای محبت عقل ورزیدن نمی دانم
خرد گر جنس می گیرد دکان چیدن نمی دانم
زمین یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک
به هر جا می نهم پا غیر لغزیدن نمی دانم
ز بس بی دست و پای حیرتم بی سعی مشاطه
به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی دانم
نشاطم پس نشین غم بود چون ابر نیسانی
نباشد گریه تا در پیش خندیدن نمی دانم
مقیم گوشه یک خانه ام چون مهره ششدر
برای نقش در هر خانه گردیدن نمی دانم
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی
به یاری چون رسم احوال پرسیدن نمی دانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş