شمارهٔ ۶۰۰
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
چون باده می کند مست ما را هوای باران
دریای نشاه خیزد از قطره های باران
مینا با پای ساغر چون سر نهد به سجده
چیز دگر نخواند غیر از دعای باران
پیداست عکس خوبی از چار سوی عالم
آیینه خانه ای شد دهر از صفای باران
روزی که نیست چشمم از جوش گریه پر آب
در کارخانه ابرخالی ست جای باران
دارند برسر دست جانهای تلخ و شیرین
باران برای ساغر ساغر برای باران
پس ماندن از رفیقان ننگ است بر سبکرو
بیجا نمی خروشد سیل از قفای باران
طغرا مباش غافل زین ابر خرقه آبی
پیری ست سبحه در کف از قطره های باران
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş