شمارهٔ ۶۰۷
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
بود چون زلف شب گیسوی شوخ می پرست من
که هرگز یک سر مویش نمی آید به دست من
من آن پیمانه ام کز کثرت موج تنک ظرفی
بود گوش حباب می بر آواز شکست من
در اقلیم بنای خلقت آن برگشته ایامم
که شام آخر دنیا بود صبح الست من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş