بیا ساقی ای مقتدای طرب بیا ای تو داماد بنت العنب دل مرده ام را به می زنده کن که از شور مستی بگویم سخن…
ای عکس رخ جان دهد آیینه دل را چون معجز عیسی طوطی شده حیران سخن های تو جانا با آن لب گویا…
جهان نظم را سلطان چهارند که هر یک باغ دانش را بهارند اول فردوسی آن کز خاک طوس است از او روی سخن روی عروس است…
مه را چه مناسبت به رویت گل را چه مثل به رنگ و بویت آتش نشود حریف خویت فردوس نمونه ای ز کویت…
سرنوشت جبهه می دانیم نقش پات را قسمت تقدیر می خوانیم ما غم هات را باعث شور قیامت قامت رعنات را رونق بازار شکر خنده لب هات را…
غم تو تا نفس باقیست با من هر نفس بادا به جز روی گلت دیگر به چشمم خار و خس بادا خیالم در شب زلفت رود ناگه به عیاری به شهرستان حسنت نرگس مستت عسس بادا…
اگر اینست اکنون قدر رفعت آشنایش را ز چرخ آید به شاگردی مسیحا پاسبانش را به روی صفحه هردم از نی کلکم شکر ریزد به هنگام رقم گر در قلم آرم زبانش را…
هرکس که باشد همخانه صبح چون مهر گردد پروانه صبح دارد ز مستی چون بحر مواج اندر دهن کف دیوانه صبح…
گرچه در میخانه بر لب خنده ها دارد قدح چشم عبرت سوی این بزم فنا دارد قدح در جهان صد شور از یک جام تقسیم ازل هیچ می دانی که اندر دل چه ها دارد قدح…
باز از رنگ حنا شد پنجه دلدار سرخ رنگ دامان شفق آمد کنون پیکار سرخ عالمی دارد خیال زخم تیغ ابرویش کاش از خونم بود آن تیغ جوهردار سرخ…
تا خیال ابرویش کردم سرم آمد به یاد یاد مژگانش نمودم خنجرم آمد به یاد کوه را دیدم ز تمکین پای در دامن کشید عبرتی می خواستم گوش کرم آمد به یاد…
اگر شمع دلیل الفت ما رهنما گردد پر پروانه را خاصیت بال هما گردد گرین باشد سلوک سر خط محراب ابرویش قد ماه نو از بهر سجود او دو تا گردد…
ندانم ساغر عشرت کرا سرشار می گردد که امشب چشم ساقی چون قدح بیدار می گردد رگ دست مریض عشق دارد شوخی دیگر فلاطون از خمار نبض او بیمار می گردد…
اگر آیینه بر روی تو عرض مدعا دارد ز دست صورتت زنجیر حیرانی به پا دارد عصای قامت پیریست یاد سرو آزادت چو من هر کس به یاد ابرویت قد دوتا دارد…
بت نامهربانم کی ز حال من خبر دارد ز مهرش نگذرم یک ذره گر از من گذر دارد روم هر دم به یاد آتش رخساره اش از خود شکست رنگ من آهنگ پرواز شرر دارد…
15 / 326 gösteriliyor