صدایی عمه زین طشت زر آید که جانم از بدن خواهد بر آید بگو ای عمه در طشت این سر کیست که از وی بوی مشک و عنبر آید…
ز عشق و عشق بازی پیشه ای خوش تر نمی بینم به عالم هرچه می بینم از این بهتر نمی بینم ز عشق و عاشقی پیوسته زاهد می کند منعم میان صدهزاران خر از این خرتر نمی بینم…
تا سایه مبارک تو بود بر سرم فرخنده بود طالع و رخشنده اخترم تا آفتاب روی توام رفت از نظر روزم چو شام تار شد و تیره معجرم…
چه زحمت ها که من از گردش اختر نمی بینم نهال بخت خود را هیچ گه پربر نمی بینم به تنگ آمد دلم در ملک هند از شغل نقاشی میان شغل ها شغلی از این بدتر نمی بینم…
سر چه باشد که فدا بر سر پیمان نکنم جان چه باشد که نثار ره جانان نکنم تا رخ و زلف و خط یار مرا در نظر است التفاتی به گل و سنبل و ریحان نکنم…
پدر ز درد فراقت خون شده جگرم ز هجر روی تو چون طایر شکسته پرم پدر بیا و ز بحر غمم رهایی بخش که سیل اشک ز هجرت رسیده تا کمرم…
در چمن بی قدت ای سرو خرامان چکنم بی تماشای خطت سبزه و ریحان چکنم در قیامت من اگر با تو برندم به بهشت چون تو همراه منی حوری و غلمان چکنم…
به شام چون اسرارا خرابه شد منزل فزون ز کرب و بلا گشت بهرشان غم دل طعامشان همگی بود لخته های جگر شرابشان همه از قطره های اشک بصر…
چه شد که ای گل من این چنین تو پژمردی چراغ محفل من از چه زود افسردی مگر به خواب چه دیدی که لب فرو بستی دل شکسته ما را دوباره بشکستی…
ز دلبر تا بود جان در تنم دل برنمی گیرم مرا تا جان به تن باشد دل از دلبر نمی گیرم شبان در خواب دارم در برش تا صبحدم اما چرا یک روز در بیداریش در بر نمی گیرم…
ما سرخوش و ساغر زده و مست و ملنگیم شوریده و مشغول به شوریم و به دنگیم ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم نه طالب تریاک و نه چرسیم و نه بنگیم…
پدر درد هجرت دوایی ندارد غریب وطن آشنایی ندارد پدر تا تو رفتی ز شهر مدینه دلم بی حضورت صفایی ندارد…
ای ارض کربلا تو محل بلاستی موسوم از این سبب تو به کرب و بلا ستی مدفون به تربت تو بود گوشوار عرش برتر هزار بار ز عرش علاستی…
نذر کردم گر از این کشور ویران بروم تا در پیر مغان شاد و غزلخوان بروم دل به تنگ آمدم از همدمی مردم هند خوش به هم صحبتی مردم ایران بروم…
نام دشت نینوا هر گه که آید بر زبانم همچو نی آتش فتد در بند بند استخوانم شد خزان در کربلا چون گلشن آل پیمبر بلبل آسا روز و شب در ناله و آه فغانم…
15 / 371 gösteriliyor