شمارهٔ ۵۶ - گوهر اشک
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
به فلک بانگ ناله ام بر شد
گوش گردون ز ناله ام کر شد
نه فراق توام به خواری کشت
نه وصال توام میسر شد
دیده ام بسکه ریخت گوهر اشک
دامنم پر ز در و گوهر شد
همه شب از خیال ماه رخت
تا سحر دیده ام پر اختر شد
در فراق توام بسی شب و روز
شب به سر رفت و روز آخر شد
تا دلم شد اسیر خال لبت
ناتوان بود ناتوان تر شد
این شکایت به جانب که برم
که مسلمان اسیر کافر شد
من کشیدم جفای روز فراق
شب وصلت نصیب دیگر شد
بسکه خونابه چشم ترکی ریخت
صفحه دفترش ز خون تر شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş