شمارهٔ ۱۶ - بخت خفته
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
چها که می کشم از دست بخت خفته خویش
که هر چه می کنم از خواب بر نمی خیزد
به آتش افکنمش ور به آبش اندازم
ورش بباد دهم خاک بر سرم بیزد
چه طالعی ست که دیرینه دوستان مرا
به دشمنی من از هر طرف برانگیزد
به هر رفیق که از مهر می شوم نزدیک
ز من چو آهوی صیاد دیده بگریزد
اگر میانجی روزی شوم میان دو خصم
یکی نهد دگری را و در من آویزد
اگر ز صنعت خود پیش کس کنم سخنی
ترش نشیند و با من به خشم بستیزد
کتاب شعر مرا کس به نیم جو نخرد
به جای شعر گر از خامه ام گهر ریزد
به حیرتم از این بخت واژگون که چرا
مرا سرشک به خون جگر بیآمیزد
مگر که حضرت روح القدس کند مددی
که بخت خفته ترکی ز خواب برخیزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş