شمارهٔ ۱۱ - ضیاء دیدهٔ لیلا
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
کیست یارب این جوان نو خط سیمین عذار
کز شمیم طره اش گشته خجل مشگ تتار
کیست یارب این جوان پر دل لشکر شکن
کیست یارب این غضنفر فر دلیر نامدار
کیست یارب این پلنگ افکن سوار شیرگیر
کیست یارب این دلیر پر دل ضیغم شکار
کیست یارب این جوان ماه روی مهر چهر
کیست یارب این هلال ابروی گردون اقتدار
کیست یارب این که از قدش بود طوبی خجل
کیست یارب که از خدش بود مه شرمسار
کیست یارب اینکه پشت لشگری را بشکند
یک تنه چون بر سمند با دپا گردد سوار
کیست یارب اینکه از شمشیر تیزش روز جنگ
دامن میدان شود از خون دشمن لاله زار
اله اله این جوان گویا بود ختم رسل
یا که باشد ابن عمش حیدر دلدل سوار
نی غلط گفتم نه احمد نه وصی احمد است
این علی اکبر ع بود شبه رسول کردگار
این ضیاء دیده لیلا عزیز زینب است
این شه لب تشنگان راهست پور نامدار
حیف از یان قامت که از جور و جفای کوفیان
بر زمین افتد ز پشت زین مرکب سایه وار
حیق از این مویی که خون سرش رنگین شود
در زمین کربلا از جور قوم بد شعار
آه از آن دم که از کین منغذخونخوار زد
تیغ بر فرق علی اکبر والا تبار
بر زمین افتاد چون خورشید از بالای زین
با دلی اندوهگین و با دو چشمی اشکبار
از فراق مادرش بر سینه داغ جان گداز
از سنان و نیزه ها بر جسم زخم بی شمار
روبه سوی خیمه ها کرد و کشید از دل فغان
کی امام انس و جان ای حجت پروردگار
ای پدر از مرحمت خود را ببالینم رسان
ای پدر دریاب پورت را که رفت از دست کار
چون پدر در خیمه بانگ ناله اکبر شنید
جست ازجا چون سپند و رفت سوی کارزار
بر سر بالین اکبر رفت و از دل بر کشید
ناله ای کز ناله اش افتاد در گیتی شرار
روی خود بنهاد بر روی جوان نو خطش
وز محاسن می چکید ش خون اکبر لعل وار
دیده بر روی پدر بگوشد با حسرت پسر
گفت کای سلطان مضلومان مرا معذوردار
در کنار تو بود این کسر من ای پدر
ساعت دیگر که می گیرد سرت را در کنار
این بگفت و دیده حق بین به روی هم نهاد
کرد مرغ روح پاکش زآشیان تن فرار
شاه دین گفت ای جوانان بنی هاشم برید
نعش اکبر را به سوی خیمه با حال فگار
از شراره آه و اشک و ناله اهل حرم
گشت در کرب و بلا شور قیامت آشکار
ترکی ار خواهی شود راضی زتو ختم رسل
روز و شب در ماتم اکبر زمژگان خون ببار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş