شمارهٔ ۸۹ - وادی عشق
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
داغت ای تشنه جگر بر جگری نیست که نیست
سر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
پای مردانه نهادی به ره وادی عشق
گرچه دیدی که در آن ره خطری نیست که نیست
تشنه لب جان به سپردی به لب آب روان
در غمت اشک روان از بصری نیست که نیست
با لب خشک سرت شمرجدا کرد ز تن
زین مصیبت به جهان چشم تری نیست که نیست
خاک عالم به سرم کز دم شمشیر و سنان
بر تنت ای شه خوبان اثری نیست که نیست
از جوانان تو در معرکه کرب وبلا
برسر نیزه بیداد سری نیست که نیست
زان شراری که از او خیمه و خرگاه تو سوخت
بر دل خلق دو عالم شرری نیست که نیست
سر پر نور تو بر نی ولی از گوشه چشم
به یتیمان خود اکنون نظری نیست که نیست
شرم از فاطمه دارم که برم نام تنور
ورنه درخانه خولی خبری نیست که نیست
از سرکوی تو زینب نتواند رفتن
ورنه در خاطر زارش سفری نیست که نیست
نازنین طفل یتیم تو رقیه در شام
ناله وا ابتایش سحری نیست که نیست
ترکی از کوی تو شاها شده محروم ولی
زایر کعبه کویت دگری نیست که نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş