شمارهٔ ۲۳ - روز عاشورا
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
کربلا شد خزان گلستانش
که شکفت ارغوان ز دامانش
فلک از دست تو مرا در دل
هست دردی که نیست درمانش
در دلم درد بی دوایی هست
که نه پیداست حد و پایانش
بر زبانم نمی شود جاری
غیر ذکر حسین و یارانش
یادم آمد که روز عاشورا
گرمی آفتاب سوزانش
مرغ اگر پر زدی درآن صحرا
می نمود آفتاب بریانش
سرور دین ز صدر زین افتاد
خاک بگرفت سر به دامانش
آه از آن دم که اوفتاد به خاک
بدن چاک چاک عریانش
زخم برتن ز اختر افزون داشت
بسکه کردند تیربارانش
شمر ببرید از قفا سراو
در میان دو نهر عطشانش
برد خولی سرش به خانه خویش
کرد اندر تنور پنهانش
سر او در تنور و در صحرا
جسم مجروح بهتر از جانش
زین مصیبت فغان به بزم یزید
پیش چشم زنان و طفلانش
سر سلطان دین به طشت و یزید
چوب می زد به لعل مرجانش
بوسه گاه رسول را آزرد
آن ستمگر ز چوب خزرانش
روز وشب ترکی از برای حسین
خون دل می چکد ز مژگانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş