شمارهٔ ۳۷ - شافع محشر
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
که گمان داشت خزان گلشن حیدر گردد
که گمان داشت که گل ها همه پرپر گردد
که گمان داشت که از ضربت شمشیر جفا
لاله گون تارک نورانی اکبر گردد
که گمان داشت لب تشنه لب آب جدا
دست عباس علمدار ز پیکر گردد
که گمان داشت که قاسم به مصاف ایثار
پاره پاره تنش از نیزه و خنجر گردد
که گمان داشت که شاه شهدا با لب خشک
خنجرش از دم شمشیر ز خون تر گردد
که گمان داشت که در کوفه سر شاه حجاز
میهمان خانه خولی ستمگر گردد
که گمان داشت پس از قتل حسین بی علی
به سوی شام روان زینب اطهر گردد
که گمان داشت سکینه به ره شام بلا
همسفر با پسر سعد بد اختر گردد
این همه جور و جفا دید حسین بی علی
تا که در روز جزا شافع محشر گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş