شمارهٔ ۴۴ - شب تا به صبح
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
در فراقت ای بت سیمین برم شب تا به صبح
می چکد خونابه از چشم ترم شب تا به صبح
ز آتش هجر تو و سیلاب اشک دیده ام
گاه در آبم گهی در آذرم شب تا به صبح
هیچ آگه نیستی ای ماه رو کز دوریت
از مژه ریزد به دامان اخترم شب تا به صبح
بسکه در مینای چشمم خون دل آمد به جوش
شد ز خون دل لبالب ساغرم شب تا به صبح
با خیال ترک چشم مست و خال هندویت
با مسلمان گاه و گه با کافرم شب تا به صبح
زلف چون چنگال شهبازت چو آرم در نظر
چون کبوتر دل طپد اندر برم شب تا به صبح
می چکد ترکی ز هجران بت سیمین بدن
اشک سیمین بر رخ همچون زرم شب تا به صبح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş