شمارهٔ ۴۲ - طلعت آفتاب
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
ای قدت راست تر ز شاخه ساج
وی رخت صاف تر ز صفحه عاج
به تو ای پادشاه کشور حسن
خوبرویان دهند باج و خراج
تا به دیدم کمان ابرویت
تیر عشق تو را شدم آماج
خال هندوی رهزن تو نمود
خانه طاقت مرا تاراج
فرق ما بین توست با دگران
طلعت آفتاب و نور سراج
زر عشق تو گشت چون رایج
پیشه عاشقی گرفت رواج
به یکی بوسه از تو محتاجم
چون گدایی به درهمی محتاج
با دلم آنچه کرده ای تو نکرد
پنجه شاهباز با دراج
از دوای طبیب می نشود
درد عاشق به هیچ گونه علاج
غرق در بحر بیکران را نیست
خبری از تلاطم امواج
دوستی کردن تو با ترکی
پنبه و آتش است و سنگ و زجاج
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş