شمارهٔ ۴۹ - یاقوت لب
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
تا مه روی تو از پرده عیان می گردد
ماه از شرم تو در ابر نهان می گردد
به مشام از نفس باد رسد بوی عبیر
به سر زلف تو چون باد وزان می گردد
هست یاقوت لبت قوت روان و دل من
روز و شب در پی آن قوت روان می گردد
زنگی زلف تو بگشوده هنر سوی کمند
دل من کرده اسیر و پی جان می گردد
ترک چشم تو اگر راهزنی کارش نیست
پس سبب چیست که با تیر و کمان می گردد
خال در گوشه ابروت شده گوشه نشین
حالیا در پی جایی به از آن می گردد
سختم آید عجب از لعل لب چون شکرت
که چنین شهد نصیب مگسان می گردد
من به فکر تو و تو مانده به فکر دگران
چرخ پیوسته به کام دگران می گردد
از خیال رخ چون شمع تو هرشب تا صبح
اشک گرمم به رخ زرد روان می گردد
پیر شد ترکی از آن روز که رفتی ز برش
گر بیایی به برش باز جوان می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş