شمارهٔ ۱۲۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
هر قدر نیکی بود پوشیده تر نیکوتر است
پا نهاد از جاده چون بیرون زن بی چادر است
دور نبود جنگجو سازد غرور زر ترا
غنچه با مشت گره پیوسته از مشتی زر است
نقص شاهان نیست خود کار جهان بردن براه
در حقیقت بادبان هم پای کشتی هم سراست
زنگ غفلت کی شود پاک از دل چون آهنت
کار تو چون زنگ آهن روز و شب خواب و خور است
مرده ای دل مگذر از لوح مزار رفتگان
کاین زبانها جمله گویایند و گوش ما کراست
خشک کن در آفتاب توبه ای دل دامنی
کآتش افروز جزا در حشر دامان تراست
دیده گریان دهد کام تو در دریای شب
صید ماهی دام را از همت چشم تراست
در کلامم گر بندرت خامیی باشد چه باک
میوه این باغ واعظ تا به آخر نوبر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş