شمارهٔ ۱۳۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
در دلت آن نه رشته امل است
چشم دید ترا رگ سبل است
خواجه را گو برو بروها رفت
بعد از این آمد آمد اجل است
حادثات جهان چو سیلاب است
خاکساری در او فراز تل است
همه جا پیروند سوختگان
اسب را جای داغ بر کفل است
نیست در سینه یاد حق در کل
جزو چندی چه شد که در بغل است
نیست غم را به دردمندان کار
نکشد با مو سری که کل است
دل بی غم که نیست شاهان را
اهل دل را همیشه در بغل است
راستی قوت ضعیفان است
که عصا دست گیر پای شل است
دل بیدرد درد بیدرمان
چشم بی گریه علم بی عمل است
این همه قول کو عمل واعظ
بندگی نی قصیده و غزل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş