شمارهٔ ۱۳۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
همچو رخسار تو مه بر گوشه افلاک نیست
همچو بالای تو سروی در چمن چالاک نیست
مهر حسنی دارد اما نیست ایمن از زوال
گل تو را ماند دریغا دامن گل پاک نیست
یا رب اجزای وجودت از چه درخور کرده اند
کین همه حسن و لطافت حد آب و خاک نیست
باک از آن دارم که از من بر دلت باشد غبار
گر اجل از من برانگیزد غباری باک نیست
غنچه هر شب در هوایت میدهد خود را به باد
بی سبب پیراهن گل هر سحرگه چاک نیست
راه بخشم بر در خود تا در آمیزد به خاک
گر چه این شخص ضعیفم کمتر از خاشاک نیست
ناصرش می گفت چون کشتی به فتراکم ببند
گفت این صید از ضعیفی قابل فتراک نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş