شمارهٔ ۱۸۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چو خیزی از سر شهرت سریر سلطانی است
چو نام حلقه شود خاتم سلیمانی است
چه تن به بستر دولت دهی که عاقل را
به دیده دولت بیدار خواب شیطانی است
به چر خ سوده سر قصر دولتی هرجا
کشیده گردن و در انتظار ویرانی است
دهد ضعیف نوازی جلای دیده دل
به حال مور نظر سرمه سلیمانی است
طریق صحبت اهل زمانه گر این است
ز هم چو ریخته شد اجتماع مهمانی است
علایق از ره دین پای بند سالک نیست
نه رشته مانع در ثمین ز غلتانی است
حصار امن و امان چیست عزلت از مردم
ز خلق قطع نظر خویش را نگهبانی است
به جهل خویش بکن اعتراف و دانا باش
که افتخار بدانشدلیل نادانی است
ز یاد مرگ نشد آب و چین به جبهه نزد
دل چو سنگ سیاهت چه سخت پیشانی است
نشسته بر در خلقی همیشه بهر طمع
به رتبه شاهی و شغلت ولیک دربانی است
کلام چون شکرت شور آورد واعظ
مدار کلک تو زان رو بدست افشانی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş