شمارهٔ ۲۲۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چندین بزینت بدن ای خودنما مپیچ
بر خویشتن ز فکر قبا چون قبا مپیچ
ما در تلاش خلعت عریانی از خودیم
ای فکر جامه این همه بر دست و پا مپیچ
گلدسته بند خاطر ما زلف او بس است
ای رشته حیات تو خود را به ما مپیچ
ما را به درد ما بگذار ای طبیب عقل
با جان نازپرور ما ای دوا مپیچ
مرگت گلاب روح کشد از گل بدن
بر خویشتن چو غنچه ز بیم فنا مپیچ
منزل طلب کنی بقدر ده عنان خویش
خواهی که سر بجای بود از قضا مپیچ
واعظ برای رزق مقدر به خویشتن
با اشک و ناله این همه چون آسیا مپیچ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş