شمارهٔ ۲۳۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
به دل اندیشه جانانم از شوکت نمی گنجد
می دیدار او در ساغر طاقت نمی گنجد
شب وصلش چنان بر خویش می بالم ز دیدارش
که نور دیده ام در پرده حیرت نمی گنجد
از آن رو می روم از خود چو می آیی به بالینم
که دیدن خویش را پیش تو در غیرت نمی گنجد
ز درد روز مهجوری ز غم های شب دوری
ز بس پر شد دلم در بستر راحت نمی گنجد
به نازی در چمن از عارض خود پرده افگندی
که گل از شوق در پیراهن نکهت نمی گنجد
گریز از آرزوها نیست ممکن جز به تنهایی
رمیدن ها به جز در گوشه عزلت نمی گنجد
کسی چون باخبر گردد ز احوال دلم واعظ
هجوم درد من در کوچه شهرت نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş