شمارهٔ ۲۳۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بکش تیغ ای ستمگر تا جهانی جان به کف گردد
کمان بردار تا خورشید نارنج هدف گردد
از آن رو درج دل در دامن این دشت نگشایم
که می ترسم گرامی گوهر غم ها تلف گردد
به همواری نصیحت بیش در دل ها اثر دارد
ز نرمی قطره باران در گوش صدف گردد
ز فکر این غزل آمد به یادم درگه شاهی
که سنگ از فیض خاک درگهش در نجف گردد
به ظاهر گرچه پروردم ز خاک درگهش واعظ
دل دیوانه ام در بر مجنون جان به کف گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş