شمارهٔ ۲۳۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
زبان حال عاشق آن زمان غماز می گردد
که در دل بی قراری هم نشین راز می گردد
کشد از هم نشینان رازهای دل به رسوایی
نفس چون همدم نی می شود آواز می گردد
چنان دلبسته یاد جمال اوست افغانم
که همراه نفس از لب به خاطر بازمی گردد
گرفتم سرمه را با چشم او یک جا توان دیدن
نگاه شوخ چشم او چرا با ناز می گردد
ز بس خاک دیار عشق دامنگیر می باشد
نمی دانم صدا از بیستون چون بازمی گردد
چه سوز است اینکه پنداری شرار از شعله می ریزد
زبان واعظ ما چون سخن پرداز می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş