شمارهٔ ۲۵۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
جهان خاک کرم خیزی ندارد
از آن تخم سخن ریزی ندارد
به حال راستان پی بردم آنگاه
که گفت استادالف چیزی ندارد
مترس از بخشش ای منعم که گیتی
چون همت ملک زرخیزی ندارد
جهان چیزی که دارد مردم اما
دگر از مردمی چیزی ندارد
ز حد خوش می برد ظالم ستم را
جهان گویا سحرخیزی ندارد
گذشتی تا ز خود رفتی بر دوست
در حق جز تو دهلیزی ندارد
ندارد به ز عاشق زینتی حسن
چه شیرین آنکه پرویزی ندارد
همه در خواب خوش تا روز مرگند
شب مستی سحر خیزی ندارد
به قزوین پای بندم ور نه واعظ
جهان خوش تر ز تبریزی ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş