شمارهٔ ۲۷۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از جگر خوناب اشکم خوش به سامان می رسد
وه چه رنگین کاروانی از بدخشان می رسد
می رسد صد ره مرا از ناتوانی جان به لب
تا نگاه حسرت از چشمم به مژگان می رسد
می کشد بیش از تو زحمت رزق تا یابد ترا
می رسد تا بر لبت جان بر لب نان می رسد
نیست از الوان نعمت ها به جز زحمت ز تو
همچنان کز لقمه خاییدن به دندان می رسد
رخ چو کاهی شد ز پیری دل به خود یک جو مبند
خوشه گردد زرد چون عمرش به پایان می رسد
چهره دل می کند پاک از غبار یاد شهر
دست واعظ گر به دامان بیابان می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş