شمارهٔ ۲۹۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گره در ابروان از گرمی خویش چو اخگر شد
نقاب از آتش رخسار او بال سمندر شد
مشبک شد چنان از خارخار دیدنش چشمم
کزان نور نگاهم تارها چون دود مجمر شد
گنه کاران شدند از حشر من گرم عرق ریزی
رخم از رنگ خجلت آفتاب روز محشر شد
ندارد مال دنیا حاصلی غیر از پشیمانی
صدف دست تأسف زد بهم تا پر ز گوهر شد
نظر بر تیره روزان چشم روشن میکند جانا
غبار ظلمت شب توتیای چشم اختر شد
جمال گل چنین در ناله بلبل کرده بلبل را
ز فیض حسن جانان است اگر واعظ سخنور شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş