شمارهٔ ۲۹۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
سراپای وجودم بسکه گم در عشق جانان شد
نگه در اشک من چون رشته در تسبیح پنهان شد
چنان گردیده جا تنگ از هجوم گریه در چشمم
که نتواند شب هجران او خوابم پریشان شد
بفکر این و آن عمر گرامی رفت از دستم
مرا طول امل بر سطر هستی خط بطلان شد
اگر آزاده یی افگندگی میکن درین بستان
که آخر بید مجنون از سرافرازی پشیمان شد
ندارد میمنت آزار دل های حزین کردن
که در پیچید تا زلف تا با دل ها پریشان شد
نگنجد گرچه در ظرف سخن تعریف خاموشی
برای مدح خاموشیست گر واعظ سخندان شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş