شمارهٔ ۲۹۷
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماند
خزان درآمد و سر سبزی بهار نماند
ز پای دار و سر تخت قصه کمتر گوی
که این کرامت و آن غصه پایدار نماند
ز مستعار جهان مست عار بود حکیم
ز مستعار چو بگذشت مست عار نماند
تو اختیار بجانان گذار و جان پرور
که بخت یار شد آنرا که اختیار نماند
چو باد حادثه تن را غبار خواهد کرد
خنک کسی که ازو بر دلی غبار نماند
حدیث شکر و شکایت کنیم در باقی
که رنگ لاله فرو ریختنوک خار نماند
قرار جان بوصال تو بود قاسم را
ولی چه سود که آن نیز برقرار نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş