شمارهٔ ۳۰۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تن بمحنت ده اگر خواهی که گردی سربلند
گر نیفتادی در آتش اوج نگرفتی سپند
گوشواری نیست گوش هوش را به زین دو حرف
لب بغیر حق مجنبان دل بغیر حق مبند
صیدگاهست این جهان من صید صیادم اجل
رشته عمرم کمند و روز و شب چین کمند
چیست گیتی کژدمی عمر دراز ما دمش
زهر مرگش هست نیش و سال و ماهش بند بند
میکنی اوقات صرف اما نمیگویی به چه
میفروشی این متاع اما نمیدانی به چند
نی چنان افتاده واعظ در ره افتادگی
کز دلش هم آه جانسوزی تواند شد بلند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş