شمارهٔ ۳۰۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
هر گه آن مه رخ بنماید از پی دفع گزند
میکند در مجمر دل عقده های کار سپند
عقده ام از کیست در دل از بلایی آفتی
چون نزاکت زود رنج و چون ملامت دلپسند
چون خموشی راز دارو چون سخن حاضرجواب
چون اثر بیگانه خوی و چون دعا بالابلند
چون توان جست از کمند سرکشی کز حیرتش
تاب را پای برون رفتن نباشد از کمند
می کنیم از درد او فریاد در هر کوچه ای
گرچو موسیقار میسازند ما را بند بند
گر بپرسد کیست از ما این چنین نالان بگو
واعظ بیچاره آشفته حال دردمند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş