شمارهٔ ۳۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
مدان یک دم روا ای خواجه در دادن توقف را
که تا استاده ای مرگ از کفت گیرد تصرف را
در اقلیم قناعت زین سبب تنگی نمی باشد
که بیرون کرده اند از شهر درویشان تکلف را
به قدر لب گزیدن صرفه کن از زندگی وقتی
مکن تنگ از هجوم معصیت جای تأسف را
جهانی زور نتواند حریف ناتوانی شد
دل زاری گرفت از دست شهری درد یوسف را
دمی غافل نگردد یادش از یادم چه بودی گر
زیاد خود گرفتی یاد آیین تلطف را
نگنجد در سرای آفرینش بهتری دیگر
به خاطر از فضولی ره دهد واعظ تصرف را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş