شمارهٔ ۳۱۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
حلقه بر هر دری این زمزمه را ساز کند
که برویت اثر ناله دری باز کند
پایه تخت شرف الفت بی قدران است
شعله را صحبت خاشاک سرافراز کند
بر سرت چتر سیه بختی خود بس چه ضرور
به پر و بال هما روح تو پرواز کند
در خم چرخ بود شادی ما بیخردان
خنده کبک که در چنگل شهباز کند
بر سر گرد ره دوستدل میلرزد
صورتم خامه نقاش چو پرداز کند
من بیقدر نیم لایق ناز تو مگر
دیگری از تو کشد ناز و بمن ناز کند
خون دلها همه از گریه بانجام رسد
واعظ از درد تو هرجا سخن آغاز کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş