شمارهٔ ۳۱۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
نوبهار آمد خردگو فکر زنجیرم کند
حیف چندان نیست کز دیوانگی سیرم کند
آن سیه رویم که بحر رحمت او هر نفس
بخشش صرف جهانی صرف تقصیرم کند
تااکه یاد عالم طفلی کنم حسرت کشم
روزگار از موی سر زآن کاسه پر شیرم کند
نور اقبالی که من در جبهه دیدم ترک را
پشت پایی دور نبود گر جهانگیرم کند
زان خرابم من که معمار جهان بهر شگون
دایم از آب و گل سیلاب تعمیرم کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş