شمارهٔ ۳۲۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
زآن چشم دل به یک دو نظر صلح میکند
زآن لب به یک دو قطعه شکر صلح میکند
هر کس که دیده رنگ ترا وقت جنگ جو
صلح ترا به جنگ دگر صلح میکند
از بس به زیر تیغ تغافل نشسته است
از نامه تو دل به خبر صلح میکند
باشد چو عضو عضو ترا شیوه یی جدا
چشم تو جنگ و طرز نظر صلح میکند
جمعیتی است چشم من و آن جمال را
با ناله ظاهرا که اثر صلح میکند
در فکر تازه کاری قهر است لطف او
با ما برای جنگ دگر صلح میکند
از جرم من گذشته و تیغ تغافلش
از خون من به خون جگر صلح میکند
با ما ز بسکه از ته دل نیست جنگ او
دل را گمان شود که مگر صلح میکند
بادا حرام راحت بالین بر آن سری
کز ترک سر ببالش زر صلح میکند
گو سرنه و ببند کمر جنگ را کسی
کز خود سری به تاج و کمر صلح میکند
نشماریش ز اهل نظر واعظ آنکه او
از اشک خود بدر و گهر صلح میکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş