شمارهٔ ۳۳۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
نیست دندان آنکه پیران از دهان می افگنند
تف بر روی اعتبار این جهان می افگنند
قد چو خم گردید دانستم که بر خاک فنا
چون خدنگم عاقبت با این کمان می افگنند
وارثان دستار از مرگم زنند ار بر زمین
لبک در باطن کله در آسمان می افگنند
چون کسی کز بهر جستن پس رود این زاهدان
خویش را از گوشه گیری در میان می افگنند
زاده های طبع بحرآسای واعظ بعد ازو
از یتمی خلق را آتش بجان می افگنند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş