شمارهٔ ۳۴۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
عاقبت تا حال دل با چشم خونی چون شود
دل همی خواهد که رویت را ببیند یک نظر
دم به دم خون گردد از راه نظر بیرون شود
بهر رویت گر جواب لن ترانی می دهی
قامت من لام گردد پشت من چون نون شود
لعل تو شیرین بیابد خسروی دعوی کند
روی تو لیلی ببیند همچو من مجنون شود
تا تن چون کاه من کاهد چو ماه چارده
در دلم چون ماه نو مهر کهن افزون شود
دیده گر پیشت نویسد از سیاهی نامه ای
خون چکد از خامه و روی ورق گلگون شود
ناصر از شعری برد بازار ماه و مشتری
زهره در میزان نگنجد گر چنین موزون شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş