شمارهٔ ۳۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گل چو او خواهد شود بنگر خیال خام را
سرو حرف قد زند پیشش ببین اندام را
می کند کیفیت آن چهره یک سر جام را
پخته سازد آتش لعل تو حرف خام را
جنگ آن بدخو مرا از جان شیرین خوشتر است
کرده باطل شهد آن لب تلخی دشنام را
مدعا از دل برون کن تا برآید مدعا
شد نگین با نام تا افگند از خود نام را
میشود در قتلم آن بیرحم آرام تر
میبرد هرچند از دل بیشتر آرام را
بسکه دارد بامن آن بیرحم دایم زهر چشم
جز ازین نسبت ندانم تلخی بادام را
گرچه بینایی بکار خود ز حق روزی طلب
بهر ماهی چشم بر دریاست دایم دام را
پر ز ما ناهمدمان روز سیه را رنگ نیست
در غریبی هست واعظ بیشتر غم شام را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş