شمارهٔ ۳۸۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
منعم باهل فقر چه خوانی نوای زر
ما را بس است سکه مردی بجای زر
ناید بجمع مال سر همتم فرو
در سر نگنجد اهل فنا را هوای زر
گر پیش خلق نیست زر از جان عزیزتر
جان میکنند بهر چه عمری برای زر
باشد گدا همیشه عرق ریز آبرو
از بس دود چو چشم طمع در قفای زر
تا زر ز جان جدا نکند منعم بخیل
از نقد عمر صرف نماید بجای زر
مال جهان چو آب روانست خواجه را
نبود عجب که دق برد از دل صدای زر
در قید و صلاح تو ای خواجه حرف نیست
چندانکه در میان نبود لیک پای زر
زر آفریده است خدا از برای ما
ما را نیافریده خدا از برای زر
واعظ گمان مبر که شود سیر چشمشان
دارند اهل حرص ز بس اشتهای زر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş