شمارهٔ ۳۸۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز
یارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز
عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطه حسن
به تمامی رخ خوب تو بیاراست هنوز
گر چه من غنچه صفت نقش تو دارم در دل
کارم از سرو بلند تو نشد راست هنوز
چون هلال از نظر خلق نهانم لیکن
در رخ من اثر مهر تو پیداست هنوز
گفتمش روز جزا دست من و دامن تو
گفت عاشق مگر اندر غم فرداست هنوز
چون کمان تو قدم صد ره اگر گشت دوتا
با تو چون تیر دل غمزده یکتاست هنوز
بر سر هر دو جهان دست فشاند ناصر
گر چه کارش چو سر زلف تو در پاست هنوز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş