شمارهٔ ۴۲۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
نگین خاتم دلهاست در دندانش
چکیده جگر خون ماست مرجانش
کنند کسب جفا عضو عضو او از هم
نگاه کرده بابرو خمیده مژگانش
بخود همیشه کمانش کشیده میخواهم
ز رشک اینکه مبادا رود بقربانش
از آن چو زلف سیاهش بخود می پیچم
که دست طره چرا میرسد بدامانش
ز سبز گشتن پشت لبش منال ای دل
که بوده است چنین سرنوشت مرجانش
کشیده خنجر بیداد و من ازین ترسم
که دست خون شهیدی رسد بدامانش
نه لایق است دگر حرف عشق واعظ را
که اشک و آه بود خال و زلف جانانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş